سید شکرخدا موسوی ، فرزند سید فرج اله زاده روستایمان موردغفار از توابع شهرستان ایذه ، از نسل غیورمردان بختیاری و از مسئولین سالهای نچندان دور شهرستان اهواز و استان خوزستان پس از کاندیدا شدن در انتخابات مجلس نهم اهواز و راه یافتن به دور دوم به عنوان نفر اول بین چهار کاندیدا اکنون در آستانه راهیابی به مجلس ایران و ورق زدن برگ زرین دیگری از دفتر افتخارات خود و خلق حماسه ای بزرگ می باشد .
همه دست به دست دهیم و از این فرصتی که کمتر نصیبمان می شود استفاده کنیم .
همه را خبر کنید و بگویید که برای سربلندی روستایمان بیایند و با هم دست به کاری بزرگ بزنیم.
ضمنا در نظر سنجی که برای مجلس نهم اهواز قرار داده شده شرکت کنید و به ایشان رای دهید .
آدرس سایت : http://ahwazentekhab.vastblog.com
به ياد مسعود بختياري ( بهمن علائدين )
زنده كننده ي موسيقي بختياري
مدتها پيش بود . بچه بوديم آنوقت ها . صدايش چقدر برايمان آشنا بود . وقتي كاستي از او مي گذاشتند هر جا كه بوديم خود را در دشت و مال و بختياري مي يا فتيم . عمويم مي گفت نامش مسعود است ؛ " مسعود بختياري" . و من با ترانه هاي نابش بزرگ شدم . شعرش تازه بود . موسيقي اش با آنچه تا كنون شنيده بودم فرق داشت . ساز همان نواي بختياري بود اما صداي كرنا كمتر به گوش مي رسيد . عاشقانه ؛ عارفانه و بي مانند . چشم هايت را كه مي بستي مي بردت به منتها عليه ايل ، با همه ي غم و شادي هايش . خلاصه نواي مسعود نواي بختياري بود .
بارها با خود مي گفتم چقدر خوب بود اگر تصويري از اين هنرمند به من مي رسيد . يعني مي شود روزي كنسرتي از او ارائه شود ؟ . چرا يكبار از او دعوت نمي كنند كه در برنامه ايي تلويزيوني يا راديويي هنرنمايي كند . ؟
خلاصه مي سوختيم در حسرت ديداري با او . او كه به حق زنده كننده ي موسيقي بختياري بود . عمري با صدايش بزرگ شده بوديم و حالا ديگر همه ي تصنيف هايش را از بر .
تا اينكه چندي پيش دوستي مژده داد كه استاد در اهواز برنامه اجرا كرده است . بگير اين هم كنسرتي كه اين همه سال منتظرش بودي . سي دي را از دوست گرفتم تا پس از مدتها انتظار صاحب آن نواي ديرينه را ببينم . با ديدنش چقدر منقلب شدم . استاد با روياي كودكي ام چقدر فرق داشت . او حالا پيرمردي بود آرام با غمي بزرگ كه به راحتي مي شد از چشمانش خواند . آهنگ گل نازدارُِم را كه خواند بغضم تركيد . حالا ديگر انگار شرح حال خودش بود . چقدر در تنهايي براي بيت بيت آن اشعار گريه كردم ....
وامروز چقدر راحت خبر بد را به آدم مي دهند . راستي مي داني مسعود هم رفت ؟ . كدام مسعود را مي گوييد ؟ نكند منظورتان با ......
و من چقدر غمگينم . كنج اتاق كز كرده ام و فكر مي كنم . به اينكه چقدر داشته هايمان را ارج مي نهميم . به اينكه واقعا ارزش هر چيري چقدر است . و چند سال بايد بگذرد تا يكي مثل او ظهور كند . كوك نازنين ؛ برزيگري ؛ مال كنون ؛ آستاره و..... چه رازي را در خود نهفته داشتند كه اين چنين آدمي را از خود بي خود مي كرد . و چقدر سوال بي پاسخ ...
امروز اما ديگر او در ميان ما نيست . اما ترانه هايي كه با سوز دل مي خواند تا هميشه در اعماق قلبمان زنده و تپنده خواهند بود و بر لبان كودكانمان كه فرداي بختياري را همچون رويايي در مه به ياد مي آورند زمزمه خواهند شد .
به زمستون و سرما ياد مرغزارونُم
نيرسه به گوش مو بُنگ كوگ وسارونُمخسته ي زمستونُم مندير بهارونُم
هَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
اي نسيم بُهاري بيَو بِرِس به امدادُم
تا به اي وُلاتِ تنگ برَسي به فريادُم
دِ به سر رَسي جونُم مندير بُهارونُم
هَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
عيد نو كه ايرَسِ وختِ مال كنون ايبوه
بو گُلاي باوينه پُرِ آسمون ايبوه
مو زِ بيقرارونُم مندير بهارونُم
حَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
مو به قربونت ايلاخ اَوُ برفُ گلزارت
مو به حيرونِ كوگون كه خونِن به كوهسارِت
دِ به سر رَسي جونُم مندير بُهارونُم
حَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
رقص در ایل نشانی از همبستگی،اتحاد و عاطفه است،همه می رقصند دست در دست و دوشادوش یکدیگر.اگر رقص فردی هم باشدبه منظور زور آزمایی است همانند چوب بازی که نوعی نشان از قدرت و اعتماد است آن هم همراه با موسیقی پر تحرکی که یادآور چنگ و ستیز است.از رقصهای رایج و پر تحرک بختیاری رقص سه پا را باید نام برد در این رقص زن و مرد با نوای توشمالان می رقصند،سه قدم برمی دارندبعد یک پا را جلو می گذارند و یک دست را پایین و دست دیگر را بالا نگه می دارند،این حرکت با نظم و ترتیب خاص تکرار می شود. از دیگر رقصهای مرسوم و معروف در ایل بختیاری رقص گروهی<جیران جیران>است که گروهی است و مردان و زنان با هم در آن شرکت می کنند و می رقصند. از دیگر رقصهای گروهی بختیاریها که در آن حرکات دست و پا بسیار سریع بوده و نیازمند قدرت و انعطاف بدنی بسیار است رقص <دهی دته>می باشد که همراه آهنگی ریتمیک اجرا می شود.از جمله رقصهای دیدنی بختیاری ها که کم و بیش با اشکال مشابه و اندک تفاوتی در اکثر عشایر ایران موجود است رقصی است با نام رقص آهنگ مجسمه مشابه این رقص در نواحی لرستان با نام <دخوس>یا<خسه>و در خراسان و ایلات کرمانج که طایفه ای کرد هستند در شکلی مشابه انجام می گردد.در طی این رقص که با نوای سازهای نوازندگان (توشمالان در میان بختیاری ها)و همراه فراز و فرودهای موسیقی به تناوب اوج می گیرد و فروکش می کند زنان و مردان همراه هم میر قصند. توشمالان در حین اجرای آهنگ به ناگاه نوای موسیقی را قطع می کنند و در این حال عده ای با دادن انعام و شیرینی از توشمالاها می خواهند تا مجددا بنوازند به این ترتیب نوای موسیقی بار دیگر به ناگاه آغاز شده و این فراز و فرودها ادامه می یابد.لازم به توضیح است که نوازندگان و خوانندگان که حافظان فرهنگ موسیقایی و اشعار محلی هستند و سینه به سینه این فرهنگ شفاهی را حفظ می کنند در هر ایل با اصطلاحی خاص خوانده می شوند و در ایل بختیاری به طور کلی به انها توشمال می گویند. هفت لنگان به آنها توشمال>یا<میشکال>و چهار لنگان به آنها <خطیر>می گویند.در ایل بختیاری هر طایفه و تیره ای توشمال و خواننده ای خاص خود را دارد تا همواره همراهشان باشندو در مراسم سوگواری و شادی کوچ نشینان را همراهی کنند. توشمالان در ایل بختیاری زنان و مردانی عاشق پیشه و شاعر مسلک هستند که بیشتر اوقات زندگی شان صرف ساختن ابیات ،لطیفه ها،متلها و ضرب المثلهامی شود و در واقع یکی از مهمترین اقشار پدید آورنده و نگاهدارنده آثار و ادبیات عامیانه و فلکلور این سرزمینند.در بررسی رقص و مراسم اجمالی آن و رفتار شناسی متقابل نوازندگان ایلی و سایر اعضای ایل و ریشه های تاریخی رقص در ایل بختیاری به اختصار میتوان این نکات را مطرح کرد.رقص نمادی از وابستگی های عاطفی اعضای ایل اتحاد،همدلی و هماهنگی اعضای طایفه و ایل است. رقص دسته جمعی اعضای ایل در کنار یکدیگر نشانگر آن است که تمامی اعضا در برابر هر عامل خارجی متحد و یکپارچه اند و در حفظ داشته های فرهنگی یکدل و مصمم .حضور مردان و زنان در رقص همراه و همپا کارکرد زنان در انجام امور ایل و احترام متقابل مردان ایل به آنان را می رساند. مردان ایل در همراهی زنان در رقابتهای نمادین نشان می دهند که از نقش موثر زنان در فعالیتهای اجتماعی و فنی ایل اگاهند و برای آن ارزش قائلند.چوب بازی که معمولا مردان در آن شرکت می کنند،نشانه ی وجود مردان دلیری است که در حفاظت از قلمرو ایل مصمم و توانایند. این مسئله از یکسو به اعضای ایل امنیت خاطر می دهد و شبه ی امکان تجاوز به حدود ایل را از هر بدخواه خارجی می گیرد.
رِی مَزار گَويلُم ! مَندی۱ بجا ای بَردِشير۲
زونه۳ بَسّی تا که مهنی۴ بی صدا ای بَردِشير
اِز کوچيری۵ بِت گُدِن۶ هر چی که زُونِت بَسّه بو
تير غِيوی۷ وُردل و جُونِت نِيا۸ ای بَردِشير
مين۹ قفس نيدی۱۰ که چی باهِندِه۱۱ بالت بشکنه
اَر وِلی۱۲ سِی خوت۱۳ امانيدی رها ای بردشير
ميخته کوفتن چونو۱۴ مِردونه محکم ری۱۵ مزار
تا بمهنی ری زمين چاردس و پا ای بردشير
تو بجا خوت منديه۱۶ تا خَوسِن۱۷ ای شيرون جنگ
آروم آروم زير ای خاک سيا ای بردشير
دونم۱۸ او سردار جونمردی که ريس۱۹ واساديه۲۰
سيت۲۱ گُده هرشو زای رازبقا ای بردشير
بِت گده ای زندئی ميدون جنگه دی بجم
تا که چی گورو نَمَهنی من بلا ای بردشير
يال و کوپال تو وابارون و اَفتو۲۲ رِهدِنه
مَندِيه بازم سر جارِی چِگا۲۳ ای بردشير
تو۲۴ مَنُم شير علم نيدی که سنگين جا خوتی۲۵
نيکُنه جاکن تونه با دَم زِ جا ای بردشير
خط تاريخن ملا صيدال دُوناريت نکند
اَرچه خُوندُم زِت۲۶ غم ناخونده ها ای بردشير
دونم۲۷ ايچو۲۸ بار غم رِی يک۲۹ نهادی سال و مه
هيشگی ام سی تو نبيد مشگل گشا ای بردشير
تو هَموشانومه ايلی راز صد ميدون جنگ
خونده ايبو از کتاوت بی صدا ای بردشير
زنگل مالَم مَنُم اشنيديه۳۰ دُندالِسون۳۱
سی دليرونی که داشتن مرحبا ای بردشير
پل۳۲ بُريدن ، رينه کندن ، روز و شو خوندن سُرُو
تا قيومت داغ دارن سی پيا ای بردشير
هر چی منديم۳۳ تی وره۳۴ تا راز تاريخا بگون۳۵
مين۳۶ گوشا مون نويد بنگ رسا ای بردشير
تو همو بُنچاق اجداد مونی دايم بمهن۳۷
تا که بو زِت۳۸ سرزمين دا۳۹ رضا ای بردشير
سی دل تاريخ شيرون « خسرو » ای بيتانه۴۰ بست
تا حلالس بو بدورون شيردا۴۱ ای بردشير
--------------------------------------------------------------------
۱. ماندی ۲. شير سنگی ۳. زبان را ۴. بمانی ۵. از کودکی ۶. بتو گفتند ۷. تير ناگهانی ۸. نيايد ۹. در ۱۰. نيستی ۱۱. پرنده ۱۲. اگر رهايی ۱۳. برای خودت ۱۴. آنچنان ۱۵. روی ۱۶. جای خودت مانده ای ۱۷. تا بخوانيد ۱۸. می دانم ۱۹. رويش ۲۰. ايستاده ای ۲۱. برايت گفته ۲۲. آفتاب ۲۳. روی تپه ۲۴ . جای خودت هستی ۲۶. از تو خواندم ۲۷. می دانم ۲۸. اينجا ۲۹. رويهم ۳۰. شنيده ای ۳۱. ضجه و ناله و سرودشان ۳۲. گسوانرا بريدند ۳۳. هر چه منتظر مانديم ۳۴. چشم انتظار ۳۵. بگويند ۳۶. در گوش ها ۳۷. هميشه بمان ۳۸. تا از تو باشد ۳۹. سرزمين مادری رضا باشد ۴۰. شعرها را گفت ۴۱. شير مادر .
مه و آستاره و صحرا ، خُم و خُت
يه دنيائي به خو ، غَيرا(1) خم و خت
دو روزِ ديدُمت اما ، مِ جونُم
يه عشقي پا گِرِ هُمدا(2) خم و خت
ندونم ايبوهه اَمشو بُوسته
منِ هفت آسمون ، جُل جا خم و خت
بگرديم روز و شو هفت آسمونه
بگردن روز و شو ، ديندا خم و خت
ز شو تا صُحو مِن سَوزو(5) بمَهنيم
اَو اَوبو برفِس اِز گرما خم و خت
نگو اِز عشقِ فَهْرا و شِرينِس
هونو بيدن دُوَر ، خُرزا(6) خم و خت
اَبا تيشه دِرارم هر چي كُهْ يَن
اِچينم يَك يكي ، دوربا خم و خت
بلاكم دي بِمَهنيم تا قيومت
دو تا هاشُق ، دو تا تينا(7) ، خم و خت
بس كه منديرِ(3) صُوَ بيديم حَلامون تش گرهد
چند روزِ آزگار(4) اَو تِشنيامونِ(5) نَجُست
يه قُلُپ برفو ، كه جُستيم دوربامون تش گرهد
خَست و خين اَوبيديم اِزبَس تَينيدنمون(6) بي خور
تيگ نويسَم ديدمون و زيرِ پامون تش گرهد
كيونوي(7) مال ايخَوسْتيم ، كوهنه بشخيدن بِمون
وَختِ ديدن بَيله(8) و بَيگ(9) و پَشامون(10) تش گرهد
پِرپروكَم وَي(11) بلاكَم شونه بامون سركُنه
يَه دَمون مند و پَرِس سُوهد و دلامون تش گرهد
گوهدن اَر حرسا بريسن ، تَش بلازه كور ايبو
ايقذَر ما حَرس رهديم كه تيامون تش گرهد
يكي نِه اِخواهُم زِ جا خُس وُرِستِه(1)
نترسه زِهِشكي(2) وَ پا خس وُرسته
نَبو مِن دِلا دِي سيا ، خس وُرسته يَه دم رِي تياسه بُوَنْدِه ، بلاكم … بِكَهنِه(3) زِ ايي آدُما ، خس وُرسته اَير چه دِلامون بَلاگير اَويدِن اَبا دونه حَرسا ، بَلا خس وُرسته بيويين وَبا يك بِرِيم مالِ افتو كه يا شَونه وُردارِ يا خُس وُرسته نگو گَو : « مو و تو كه نِي بو وُرستيم » وُرستيم خُم و خُت ، خدا خُس وُرسته
يه تشي تش ناده به شوگارِ شو
تا تموم وَوبو بَلاكم(1) كارِشو
يه تشي اِز آسمون بِرچ(2) ايزنه
چند وخته به ايي قرون ، برچ ايزنه
گو وُري!(3) تش خُس تكه من دستِ شَو
مر ندوني تا چه همدا(4) پستِ شو ؟
سر بنه مِن كُه و هيجاري بكن
شو زِ دو نيرِ وُري كاري بكن
آرمونِ(5) شيرِ جنگي , كُشتمه
داغِ ايي شيرايِ سنگي , كشتمه
كُر وُري چوخا و مينانه بيار
تش بزن شونه ، بهونانه دِرار
تش بُوَن مِن چاله تا افتو دِرا
شونه وُردا تا شُلَيل(6) اِز خَو درا
رَو بون مشك و ملارِ سي شليل
ري گشوني كن بهارِ سي شليل
كُر بگو حف كن به كرنا ميشكال(7)
سربنه من كُه و صحرا ميشكال
مو دلم سي دي بلالت تنگ اَوبي
سي اُسو كه مِن چغاخور(8) جنگ اَوبي
مو دلم سي دايني داينيت ايي تَپه
سي گَله , سي كُه و ني شيت(9) ايي تپه
سر بنه من كه و صحرا تا تَري
جونِ خُت حُف كن به كرنا تا تَري
تا بليطا سي تو چو بَوزي كنن
كُه و صحرانِه پُرِ سَوزي(10) كنن
گندم و جو سيت بوازن(11) دَو به دَو
پازِنا مستِ بهار اَوبون , يَهو
تش بكن تا برفِ سَوزو(12) اَو وَبو
تا تيا چشمه پرِ برفَو وَبو
پيت پيتك تا دلِ افتو بِره
سر بنه من دستِ افتو خَو بِره
پِرپِروكا(13) هاشُق اَوبوهن زِنُو(14)
رِي(15) گُل و شونم بُوستن گِلْ پِلو(16)
سر بنه من كُه و صحرا زيتري(17)
دِي بيو حُف كن به كرنا زيتري
آخه تا كَي مِن زمستونا يسير
سَرد اَوبيدك دي , بريم سي گرمسير
دُر وُري(18) مينا بَنوشِتْ سَربكن
جووِ(19) و شولارِ نَوته وَر بكن
وا(20) بِريم تا مالِ بالا تَي خدا
تا بلا كم پا بنيم پاپَي(21) خدا
بِس بگويْم:« اِز ما گُدَشْتِيْ طَوري نِي
پَشم اَوبي هر چي كه رِشتي طوري ني
دِي تو مِردي كن زِ ايلُم دَر گُدَرْ
جونِ بستون اِز سِوِيْلُم(22) دَر گُدَرْ»
(1) شايد (2) برق ؛ برق مي زند ، مي درخشد (3) بلند شو (4) تا چه اندازه (۵) وی (6) رعنا،بلند قد ؛صفتي براي معشوقه (7) مير شكار ؛ تشمال (8) منطقه اي در چهارمحال و بختياري كه محل ييلاق بعضي از طوايف بختياري بوده و هست ، جنگ معروفِ « نُه هزار » در اين منطقه به وقوع پيوست (9) ني چوپاني (10) سبزه ؛ گل وگياه (11) برقصند (12) سبزه كوه ؛ كوهي در خانميرزاي بختياري (13) پروانه ها (14) دوباره (15) رويِ (16) قلت زدن (17) زودتر ؛ هر چه زودتر (18) دُور ؛ دختر (19) پيراهن (20) بايستي ؛ بايد (21) دست به دامان (22) سبيلم
توني كه تَش نَهادِيه بُم(1)
زِ دستِ تو چه واتي(2) بُگم
چونو به ترنه بَستي مونه
مير تَرُم(3) كه جُم بُخورم
زِعشق تو وَبيمه(4) بَنُم(5)
همِن نَهادُمِه زيرِ پات
زِ بو ، زِ دا ، بُتيم(6) و عَمُم(7)
يَه دل كه سوهدِيَه مَنده سيم
كه هَم زِ دينِته گُم به گُم(8)
هو كه به جونم ايوَسته توني
هو كه به پات ايوسته مونُم
صُوا(9) مو جون زِ تو ايگرم
بُكُش هَمِس مونه شُم به شُم
اِگُن كه ليوه وَبي مَنُم(10)
بگو به كي مو واتي بُگُم ؟
توني كه تش نهاديه بُم
(1) به من (2) بايستي ؛ بايد (3) مي توانم (4) شدم (5) بدنام ، رسوا (6) خاله ام (7) عمه ام 8) قدم به قدم ؛ كه آن هم قدم به قدم دنبال تو مي آيد (9) صبح ها (10) شايد ، به نظر مي رسد
يَه وَختي ، يَه مينا بَنوشي ، يه سال
يه روزي ، يه چوخا بِه كولي زِ مال
يه برنو به دست و يه اسبِ كَهَر(1)
يه هاشُق گِرهدِن اَوُن(2) اِز لَلَر(3)
يه افتو شو و رو ، منِ مالمون
يه مُستي نُخوچي پَرِشالمون
يَه شِر روز و صحرا ، يَه شِر شَو به كُه
يه جو اَو منِ مال و بَرفو به كُه
چقد زنده ايي ري به را بي اُسو(4)
به جا برزِيَر(5) كَخُدا بي اسو
گُرو افتو اِز مالمون بي خور
شو و روز اِز حالمون بي خَور
نمندَكْ ، نه سر ، نه سواري به جا
گله رَ و مَندك غُواري به جا
چي اورا منِ آسمونِ دلم
بيو آريوبرزن(6) اِز نو بيو
منِ دَو يكي ني ، تو وادَو بيو
بيو تا بِتَرسه زمين اِز تيات
بِريسه هَمِس ، حَرس و خين اِز تيات
بيو بال وا كن منِ آسمون
بلاكم(7) بجورم ، زِافتو نشون
بزن بال و افتونِ وُردا بيا
غَلا(8) حُشك اَبين ، اَونه وُردا بيا
بيار اَونه ، اَوسَيلِنه رَو بُوَن
گُرودَك شِكالِت(9) ،بُون گَو(10) بُون
بُون تا بِوينُم كه مِردي هَني
چي افتو ، غُروپْ اَر نكردي هني
پَ ايي صُحوِ جا منده كي ايرسه
سرِ لَوت لوخنده كي ايرسه
پَ كي دي منِ چاله ايبازه تش
سياهي بَسه ، تا كي ايسازه تش
بُهونا منِ شو گُم اَوبيدِنه
پيايل رَوارَو(11) گم اوبيدنه
گُم اَوبي ….. دلم گسنهاي درد اِيا
وُري گُل بِرِنْجاسِ(12) وُردا بيا
يَه سال و يه ماه و يه روزي كه رَ
وُري تا بريم رِزگ(13) و روزي كه رَ
يكي ني بگو آخه اي آسمون
چه منده زِ ما ، هِم(14) يه مُست اُستخون
بيو استخونانه ، جَم(15) كُن خدا
زِدنيا يه ايلينه ، كم كن خدا
اي كه شو تُرنه و روز هاشُق بن نايِ تونه
آسمونم لِكهاي(1) وُر كِلِ مَينايِ تونه
هو كه تَش ناده به مو ، ايي كد و بالايِ تونه
اِز غَمت ليوه وَبيد مَه و به كُه زَي افتو
دَي بلال(3) اِيگوهه آساره و ديندايِ تونه
شو و رو پرتك اير دَور و وَرُم بال ايگره
تشنهيِ خينِ مونه ، تي رهِ گرماي تونه
شِلك و شيواتِ(4) تو يَه شور و شَري كِردِ به پا
كه قيومت گِچِلي(5) وُر كه و صحراي تونه
آخِر آرمونِ تو باهنده(6) بي بالُم كرد
اي كه شو ترنه و روز هاشق بن نايِ تونه
(1) تكه پارچه كهنه (2) نه آدم؛ موجودات ديگر (3)ترانه اي بسيار سوزناك و قديمي در بختياري
از اینجا هم بار می کنیم
تی به ره
ای بی بازگشت.
مندیر تو،
از اولین لحظه ی دیروز
تا....
خدا می داند؛
وسعت روبروی "بهونِ"امروزمان هم،
اتوبان مدرنیته!!شد.
فردا؛
قرارمان سر چهار راه!
چراغ قرمز،با جبر انتظار؛
و من
باز هم مندیر تو.
راستی!
"قاسم "هم بزهایش را فروخت
و بُهون
در وسعت بی نشان کوچه
حصاری شد...
بَرد شِره تِنا ايگوي ايخو يَه چي وِ مو وگو . يه راز كه مِنِه دِلِسه . زه خيلي پِشترا . زه اُو روزايي كه مالمو گفتر زه ايسِنا بيد . گفتر و اصيل تر . اُو روزگاري كه پيا نِ وا برنووس ؛ وا قطارس ؛ وا اسب وزينس ؛ وا معرفتس ايشناختن . اُو دياري كه ايگودن نومس بختياريه . ايگودن آدمونس با اصالتن . نظير ندارن وِ مِنِه دنيا . ايگودن دليرونسون سراسب اِهميرن.ايگودن بخت هميشه يارسونه . نگهبان كار و بارسونه . پاسبون ديارسونه .....
ايگودن وختي پيايي زسو اهميره ؛ سر مزارس برد شِر اييونن . كه نشوني بو زه سروري سون. زه دليرياسون.
برد شِر خيلي دلس پُره زه ايي روزگار فراموشي . زه ايي همه بي خيالي ايي مردمون .
بختياري خيلي وخته دِ او دياركه سابق ني. اما بياين لا اقل نومي زه او اجداد دليرمو بيارييم .
به زمستون و سرما ياد مرغزارونُم
نيرسه به گوش مو بُنگ كوگ وسارونُم
خسته ي زمستونُم مندير بهارونُم
هَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
اي نسيم بُهاري بيَو بِرِس به امدادُم
تا به اي وُلاتِ تنگ برَسي به فريادُم
دِ به سر رَسي جونُم مندير بُهارونُم
هَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
عيد نو كه ايرَسِ وختِ مال كنون ايبوه
بو گُلاي باوينه پُرِ آسمون ايبوه
مو زِ بيقرارونُم مندير بهارونُم
حَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
مو به قربونت ايلاخ اَوُ برفُ گلزارت
مو به حيرونِ كوگون كه خونِن به كوهسارِت
دِ به سر رَسي جونُم مندير بُهارونُم
حَرس نَمَندِ به تيام چي اُورِبي بارونُم
بعد از مرسوم شدن استفاده از اسلحه ي گرم نقش هاي جديدي به ذهن سنگ شير تراشان خطور كرد . نقش تپانچه و برنو كه به شكلي زيبا بر پهلوي شير حكاكي مي شود .
امروزه اما كمتر استادي را مي توان يافت كه هنوز به كار ساخت سنگ شير همت گمارد .
متاسفانه بختياري ديگر آن ديار گذشته نيست . سرزميني كه سنت ها و دلاورانش را ارج مي نهاد و ياد آنها را هميشه عزيز مي شمرد . امروز زن و مرد بختياري به زندگي شهري با همه ي گرفتاري هايش داخل مي شوند و ديگر رمقي برايشان نمي ماند كه بخواهند از گذشته يادي بكنند . بزرگمردان بختياري امروز در عرصه هاي مختلف اداره ي كشور فعالند . ولي كمتر مي توانند يادي از روياهاي افسانه ايي ديروز از خاطر بگذرانند . سنگ شير تراش ها هم ديگر دل به كار نمي دهند كه امروز اگر هم قرار باشد سنگ شيري ساخته شود به شيوه ي ماشيني و با دستگاه هاي مختلف ساخته مي شود .
مطلب را با بيتي كوتاه به اتمام مي رسانم :
به ايلي كه مردان جنگي بُوَد سر قبرشان شير سنگي بُوَد
بيَو زه نو تو وا بُو قاصدِ بهارُم
رنگ و ري نداره بي تو روزگارُم
كوگِ نازنينُم بيو برس به دادُم
خوت خه دوني دي مو تو ندارُم
كوگِ نازنينُم دو زَنو دُوارتِ
سي دِل برشتُم هم دِرار صداتِ
كوگِ نازنينُم بيو زه نو بُخون سيم
دَر وِدِه مِنه مال بُنگ قهقهاتِ
نوای فراموش شده
- " باوا مَیَر مو نَگُدُم توشمال بیارین . پَ سیچه رهدینه اُرگ اَوردینه ؟ "
- بی خیال شا دُوا بیَو وسط اَمشَو وا یَه لحظه نَشینی ها .
- " خُدا خیرتو وِده خه توشمال خِوَر وِِکِردِنه حالِس خا بیشتر وید .
........
... و انگار بی خیال شدن کلید حل تمامی مشکلات است .
او رو تـو مـگـريـو غـمم زياده
اتـرسـم زونـي بـره دلم نا مراده
او رو بـه مـن تـنگ هـي اقرمنه
داغ مـرگ شـا پـيا كهنه ارمنه
او رو توف توف بكن بختت بلنده
دشمنون مگون به ايل رود خو نمنده
كوگ « تاراز » بگوين بره « بر افتو »
تا بـيا علاءالـديـن بـخـونه از نو
شو سيا روزم سيا بكن تو « هيجار »
ار ايخوي كه بخت ايل آبوهه بيدار
گويل بيدار كنين دي « مال كنونه »
زله زيد « آستاره » صحو به آسمونه
درگل ايلن بگوين بيان پل بروني
يه ددو تيس نيد ديه سي هم زووني
دی کرج سی بختیاری آشنايه
پـرتـو عـلاءالـديـن كه با وفايه
كي تره خور بـره سي گل نـازدار
مه نو دي نیدرا بـه اي شـو تـار
برف غـم به زردكه هـي انشـينه
او كارونـم ايـگـوي دلـس ز خـينه
علاءالدين دل نازك چي گل خشخاش
مگوهين بـيو بـخون بيت قزل باش
گاگريو خـونين هـمه سي بختياري
دي كـري زس نـيكنه طلايه داري
يه جا همه ي قهقهه ي كوگ درينه
دادن به تو تا ختم كنن خونده گرينه
تو مثل دنايي خوتي و دار و در و دشت
داس مه نو وسته به من كشته ي شوگار
كاروني و هر شو يه ولاتينه كني سير
كس مثل تو نيدم بكشه در بدرينه
تو جور كناري گله از بخت چه داري ؟
مردم ازنن برد ، درختا ثمرينه
من شعر تو افتو تره ري مهنه بووسه
كي جور تو ناده كل يك كر دورينه
تينا تو پيا بيدي و مندي و خريدي
از قافله ي گل غم يار سفرينه
داس مه نو وسته به من كشته ي كهسار
بهمن مو دلم خينه بخون برزيرينه
وُري اَيْ بَخْتْ۱ كه دي دير آبيد۲
-----------------------------------------
۱ـ بيدار شو ای بخت ۲ـ كه دير شده است ۳ـ رفت
۴ـ و تو هنوز ۵ـ بخوابی ۶ـ چوپان
۷ـ خواب آلود ۸ـ نگاه كن ۹ـ گوسفندان دچار حمله شدند
۱۰ـانداخته ۱۱ـ در جلوی خود ۱۲ـ گله را
۱۳ـ نديدم ۱۴ـ مثل خودم ۱۵ـ ديگر
۱۶- حرف را در دلم نگه داشتم ۱۷- پسر 18- بر سر من
۱۹ـ او كه ۲۰ـ نمی دانست ۲۱ـ بگيرد
۲۲ـ چوب را در دست ۲۳ـ برای من ۲۴ـ ديگر
۲۵ـ از خوابت ۲۶ـ از جان سير شد
مينا بنوش ترانه ها !
گمشده ترين كُلاوي خود را
در خورجين شب جستجو كن
كه كِل هاي نازدختران اين قوم
و گاله هاي برزوترین جوانانش
بي هُمدرنگ هر تش تُنگي
هرگز زيباترين چشم دلبران چهارلنگ را
درخروسخواني مهتابي آب نخواهد پاشيد
و كبك تاراز آواز خود را
در بغض گريزاني توام با گاگريوه های ناسروده اش
به کُهشور اندوهان داده است
مینا بنوش ترانه ها !
آن گاه که نور ماه
در پاگشون نیمدری
سایه ی تو را نشان داد
از تو صد کتاب مقدس
که به خط عشق خط خورده بود
به زیارتگاه پیر مال آوردند
تا از این پس
عاشقان کوهستان
به کتاب مقدس سوگند بیگناهی یاد کنند
آه اي گُل نازدار من !
دربي آستاره ترين شبهای مال
مه شوگار را
در كدامين آسمان این ولایت جستجو كنم
چه شبي بود آن شب
هوا بسيار سرد بود اما با اين وجود گرماي خاصي داشت ، گرمايي غير قابل توصيف. اهل مال دور چاله جمع شده بودند، "گرده" اي در چاله بود و همه منتظر تا گرده پخته شود. و من سر تا پاي متعجب كه مال را چه شده؟
آخر مگر گرده امشب چه دارد كه اهل مال اين چنين به آن مشتاقند. و من به وهم كودكانه خود غوطه ور در اين افكار . هنگامي كه به خود آمدم گرده پخته بود و آن را بين افراد مال تقسيم مي كردند. تكه اي از اين گرده سهم من شد.
نمي دانم چرا گرده را داغ به داغ مي خوردند و آن هم با اشتياق هراه با احتياطي خاص. گرده را به سمت دهان بردم و مانند ديگران شروع به خوردن كردم كه ناگهان شيئي زير دندانم گير كرد. دندانم كمي درد گرفت و از بخت بد خود گلايه كردم كه چرا بايد اين شيئ زير دندان من گير كند.
با گفتن اين كلام بچه ها ناراحت از خوردن گرده دست كشيدند و بزرگتر ها به من خنديدند.شيئ را از دهان خارج كردم و در كمال تعجب ديدم گزكي آبي رنگ است. هاج و واج به ديگران نگاه مي كردم. در همين حين پدرم گفت فلان گوسفند مال تو. و من از خوشحالي يادم رفت دليل آن را بپرسم و حتي نفهميدم چگونه سحر شد.
فرداي آن شب جريان را از مادرم پرسيدم و او نيز شرح دادكه كه گزك درون گرده سهم هر كه شود بزرگ مال بايد چشم روني به او بدهد. و ....................
سال ها گذشت و باز هم زمستاني ديگر و يلدايي ديگر.
امشب نيز هوا بسيار سرد است
اما ديگر خبري از تش و چاله و گرده نيست و بازهم من سر تا پاي متعجب كه مال را چه شده است ؟؟؟
اسطوره اي كه كمتر از او ياد مي شود
امروز ديگر كمتر جايي مي شود او را يافت . ديگر جاهايي كه مي ديديمش نيست .كنار چشمه در حال پر كردن مشك آب . يا بر دامنه ي سبز كوه ساران ؛ با پشته اي از هيزم ؛ ويا شباهنگام ؛ در كنار گهواره ي چوبي ؛ زماني كه با لالايي هاي كهن خواب را به چشمان طفل خويش ارزاني مي داشت .
امروز ديگر كمتر جايي ديده مي شود . سحرگاه در حال دوشيدن گوسفندي سرسخت .كنار سه چوبه ي مشك ؛ در حالي كه به شكلي خستگي ناپذير مشك را براي جداسازي كره از شير به جلو و عقب مي راند . ويا در موسم كوچ ؛ پيمودن ده ها كيلومتر با پاي خسته به دنبال گله ايي از ميش و گاوميش و چارپايان ديگر .
آري ؛ انگار همه ي آن سخت كوشي ها رويايي بيش نبوده اند كه ديروز به خواب آشفته ي ما مي آمد . انگار كسي نمي خواهد از مادراني بگويد كه بدون هيچ كمك ياري ؛ نوزاد خويش را كه ُنه ماه همراه او همه ي آن كارهاي سخت را انجام مي داد به دنيا مي آوردند . بدون حتي كوچك ترين چشمداشت . ايل سلامت باشد كافيست . رازي بودند به رضاي خدايشان .
اما چه كسي توان آن را خواهد داشت كه به آن شيرزنان روزگار بگويد :
تمام شد . ديگر كسي حتي ايل تو را به ياد نمي آورد . چه رسد به تو و مرد تو و فرزندانت . چه رسد به رسم و رسوم هزار ساله ات . چه رسد به پاسداشت آن همه غيرت و شرفت .....
مادر زجركشيده ي من . يادت هست كه چقدر نجيب بوديم . چقدر صفاي دل داشتيم . آخر چگونه با تو از دورنگي هاي اين روزگار زبون بگويم . چگونه از ضد ارزش هايي بگويم كه امروز به نام ارزش در خيابان هاي شهرهايمان رژه مي روند . پشت ويترين فروشگاه هايمان به لباس محلي تو ؛ كه سادگي را زمزمه مي كرد طعنه ي عقب ماندگي مي زنند . دررسانه هاي معتبرمان خواسته يا نا خواسته تبليغ مي شوند . وهيچ كس نمي داند تو كجاي اين تاريخ و به چه جرمي زنده بگور شدي .
مادر رنج كشيده ي من . ما را ببخش كه نشستيم و ويراني هر آنچه را با پدر ساختي به نظاره نشستيم . ما را ببخش كه نمي گوييم مادرانمان چه فرشته هاي بردباري بودند . ببخش اگر به دختران مانكن اين روزگار كه حتي كوچكترين اصول زندگي را نمي دانند نمي گوييم مادرانمان چطور يك تنه يك ايل را اداره مي كردند . چطور در همه حال پشت مردانشان بودند . و....
وچطور فراموششان كرديم .
جايگاه تفنگ در فرهنگ بختياري
بي ترديد يكي از عزيز ترين وسايل مرد بختياري تفنگ اوست كه همواره و در همه حال با او و جزء لاينفك شخصيت او به شمار مي رود . مرد بختياري در سروده ها و تصنيف هاي خويش هم ؛ چه مربوط به غم و درد فراق باشد و چه موسم شادي و وصل اين نكته را گوشزد مي كند كه همه چيزم فداي تفنگيست كه با من است . اشعاري مثل " هرچي دارُم قربونت اِلا تفنگُم " ويا " تفنگ دردت به جونم " و... خود مصداق روشني بر اين ادعا ست . البته اين اعتقاد در ديگر فرهنگ ها ي ايلياتي هم كم و بيش ديده مي شود اما به واقع در هيچ جايي به اندازه ي بختياري نمود پيدا نمي كند . به نظر مي رسد اين اعتقاد تا حدودي متاثر از دو عامل دروني و بيرونيست . عامل دروني را مي توان نشأت گرفته از روحيات طبيعت مدارانه و تا حدودي به دور بودن ايلياتي ها از نظام تمدني و مدون شهري دانست. نوعي تلاش براي بقا در محيطي كاملا طبيعي و وحشي . وعامل بيروني كه به مراتب مهمتر از عامل ديگر است ، محيط و طبيعت بكر و پر خطريست كه ايلياتي مدام با آن در نبرد و زورآزماييست . سخن كوتاه ... بختياري آخرين بازمانده ي نسلي از انسانهاست كه هنوز با طبيعت وحشي در ارتباط است . او به مانند نسل هاي اول انساني خواسته يا ناخواسته ممكن است با موجودات يا حوادث مهلك بي شماري درگير شود . لذا براي دفاع از خود و اطرافيانش نيازمند وسايل دفاعيست .
شايد اين ديدگاه به مذاق بعضي خوش نيايد . اما به راستي تعصبي افراطيست اگر نپذيريم كه ميل به وسيله ي شكار و اسلحه در ذات اجداد ما نهادينه شده بود .
اينك به برخي كاربرد هاي تفنگ مرد بختياري در طول تاريخ مي پردازيم :
ü تاريخ بختياري مملو است از جنگ هاي به حق و نا حق . رزم هايي كه گاه با بيگانه و اجنبي بوده و گاه از سر عصبيتي افراطي و بدون منطق . گاه به دادخواهي مظلوم تيري از آن شليك مي شد و گاه بر سر هيچ و پوچ قلب بزرگمردي را مي شكافت . اين تفنگ در اين رزمگاه ها سرنوشت بسياري از حوادث تاريخي را رقم زد
ü شكار و تهيه ي خوراك مورد نياز ايل . بز كوهي ، آهو يا گوزن ، انواع پرندگان اعم از كبك و تيهو و تراج و غيره توسط همين وسيله ي خوش دست و كم حجم شكار مي شد . البته بايد به موارد فوق گرگ و خرس و پلنگ وخلاصه حرام گوشتان درنده را هم اضافه كرد كه به خاطر حمله به ايلياتي ها ويا احشامشان شكار مي شدند .
ü مونس و همراز مرد بختياري و مايه ي دلگرمي و رضايت خاطر او . ترقه ي مجالس عروسي و سرور ؛ ويا زينت بخش مراسم خاكسپاري بزرگمرد . و خلاصه الهام بخش سنگ شير تراش كهنه كار كه برنو يا تپانچه اي را به رسم دلاوري هاي متوفي بر شير سنگي نقش مي كرد .
اينها فقط گوشه هايي بود از آميختگي تفنگ و سلاح با رگ و پي مرد بختياري . دلاوراني كه به اقتضاي زمانه ي پر حادثه شان دست به اسلحه مي بردند .
رسوم و عقايد بختياري
چهل تكه چوب
چند سال پيش ؛ با پيرمردي بختياري كه هنوز در ارتفاعات اشترانكوه گله داري مي كرد آشنا شدم . بحث هاي جالب و متنوعي با هم داشتيم . از رسوم پيشين بختياري ؛ كه امروزه كمتر كسي به ياد دارد سخن مي گفت . از دعاي باران و مراسم جالب مربوط به آن تا رسوم مربوط به جاري شدن سيل و دعا براي قطع طوفان سخت . من هنوز در مورد صحت و سقم حرف هاي پيرمرد به يقين نرسيده ام . هر چند مواردي همچون دعاي باران به كرار در فرهنگ هاي ديگر غير از بختياري هم آمده است و در آن شكي نيست . ولي مطلبي كه مي خواهم نقل كنم هنوز داراي ابهاماتيست كه اميدوارم سروران گرامي كاستي ها را به پاي بي تجربگي عليداد بگذارند :
" پيرمرد مي گفت خيلي پيشتراز حالا ؛ ايلات بختياري به دليل سكونت در ارتفاعات و مناطق بعضاً حادثه خيز ؛ در برابر باران هاي شديد و ويرانگر، كه بر دامنه ها جاري شده و تشكيل سيلاب هاي بنيان كن مي داد ؛ تا حدودي درمانده مي شدند . پيرمرد ميگفت رسم بر اين بود كه به نيت چهل انسان تاس و بدون مو ، چهل تكه شاخه ي نازك تهيه ميكردند . سپس اين شاخه ها را به هم گره زده و با مراسم خاصي آن را بيرون از چادر ، زير باران شديد قرار مي دادند و معتقد بودند كه بعد از اين كار طوفان فرو كش مي كند . ( مي توان گفت تقريبا مثل برخي سرزمين هاي شرق آسيا كه چيزي در اين مايه ها بر ورودي خانه نصب مي كنند هر چند ممكن است اين دو اصلا ربطي به هم نداشته باشند ) . وقتي از پيرمرد پرسيدم كه آيا دليل خاصي داشت كه چهل انسان آن هم تاس را واسطه قرار مي دادند با خنده گفت : عدد چهل پيش بسياري از اديان و آيين هاي كهن مقدس است . از جمله اسلام ، براي مثال چهل شب عبادت حضرت موسي وخيلي موارد ديگر ... . ولي اينكه چرا افراد تاس را نام مي بردند شايد منظور حجاجي بوده كه از اعمال حج برگشته و مورد احترام ايل بوده اند . ديگر اينكه درگذشته مردان پابه سن گذاشته ي بختياري ، موهاي جلوي سر خود را تا حدود وسط سر مي تراشيده اند ، اين مطلب مي تواند جوابگوي برخي ابهامات باشد . دليل ديگري كه نقل مي كنند اين است كه خداوند به خاطر چهل كچل بي دفاع كه زير باران اذيت مي شوند (و در حقيقت نماد كوچكي انسان در برابر خواست خداوند است) . قدري از شدت طوفان مي كاهد . "
هر چند ممكن است امروزه اين حرف ها به گوش خيلي ها خنده دار و بي فايده به نظر برسد ولي اگر كمي منصف باشيم و يك لحظه خود را جاي آن مردمي قرار دهيم كه در سختي ها و مشگلات طبيعت ياور و مدد ياري جز خدا نداشتند ، آنوقت به آنها حق مي دهيم كه از سر صفاي دل و بي كينه گي ذات ، دعايي كرده و چه بسا نتيجه ايي هم گرفته باشند . درست مانند داستان چوپاني كه حضرت موسي پيامبر خدا ، حرف هاي صادقانه اش را به كفر و شرك تعبير كرد . غافل از آنكه خداوند همان حرف هاي بي ريا را از صد هزار عمل بدون نيت بيشتر مي پسنديد .
بَختیاری نام یکی از قومهای بزرگ لر ایران معروف به لر بزرگ است که در زاگرس میانی سکونت دارند. لر کوچک نیز نقریباً ساکنین لرستان و ایلام امروزی هستند. برای نخستین بار حمدلله مستوفی در شمارش طوایف لر بزرگ از بختیاری نام برده است طایفهای که ظاهراً بعدها قدرت و شوکت بیشتری یافته و سرانجام اکثر منطقه لر بزرگ با همان نام بختیاری شناخته شده است.
در روزگار صفوی نام بختیاری از واژهٔ بختیاروند که یکی از طایفههای مهم این منطقه بود بر روی لر بزرگ نهاده شد. با این حال منابع تاریخی در اوایل سدهی هشتم نام بختیاری را متذکر شدهاند.
در اوایل پادشاهی فتحعلیشاه قاجار، بختیاری جزء خاک فارس بود و رود کارون جداکنندهٔ فارس و عراق عجم بهشمار میآمد. از سال ۱۲۵۲ قمری بختیاری گاهی جزء فارس و گاهی جزء حکومت خوزستان بود.
بختیاریها در طول تاریخ منطقه همواره حضور سیاسی، نظامی و اقتصادی موثری داشتهاند، بهویژه حضور ایشان در انقلاب مشروطه بسیار برجستگی دارد. نخستین کسی که تلاش در مستند کردن تاریخ بختیاریها کرد و در مورد آنان کتاب نوشت سردار اسعد بختیاری است که در کتاب تاریخ بختیاری به شمهای از گذشته بختیاریها و سایر لرها اشاره کرده است . از نظریاتی که درباره نام بختیاری وجود دارد ایناست که بختیاریها همان باختری ها یا ساکنانِ زاگرسِ باختری هستند. بختیاریها دودمان اتابکان لر (هزار اسفیان) را تشکیل دادند که مرکز آن ایذه بود.
زیستگاه
بختیاریها در استانهای چهارمحال و بختیاری شامل محلهای لار که از سورشجان(سروشگان) شروع و تا سودِجان ادامه دارد ومتعلق به طوایف بهداروند و مُنجِزی باب و طوایفِ راکی و همچنین دیگر عشایر بختیاری و منطقه میزدج(مکان ایزدجی ها)از منطقه جونقان کنونی شروع و تا کوهرنگ ادامه دارد و هم اکنون هم کوهرنگ جداشده است و منهای طایفه فروزنده و امانی ها که ترکِ بلوردی هستند دیگر طایفه های سکنه جونقان، بختیاری هستند و فارسانیها که بیشترِ مهاجرتهای صورت گرفته در آن از منطقه شیراز بوده است. دیگر طوایف سهید و دینارونی باب و بابادی و... هستند واما نام کیار را از کوه کلار از ایل دورَکی گرفته شده واز دستنا شروع و تا گهرو ادامه دارد تا منطقه سیبک که گویش و آداب آنها بختیاری است و همچنین منطقه گندمان از گلوگرد شروع و تا دوراهان پایان می یابد و منهای طوایف کمی از شهر بلداجی (که قشقائی هستند و اصالتاً بختیاری می باشند اما در حال حاضر به زبان ترکی صحبت می کنند).اما خارج از محلهای بختیاری شامل شهرکرد، فرخشهر تا منطقه سامان با اینکه اصالتاً بختیاری نیستند و بیشتر از مناطق باختری به آنجا کوچیده اند اما امروزه در قلمرو جغرافیایی بختیاری و بخشی از تاریخ و هویت بختیاری محسوب میگردند. همچنین این پراکندگی در قسمت بزرگی از خوزستان شامل مسجد سلیمان، ایذه و بخش هایی از اهواز تا هندیجان و ماهشهر و قسمتهایی از اصفهان (داران و فریدون شهر تا مرز گلپایگان و خوانسار و زرین شهر) و همچنین قسمتی از لرستان که بیشتر شامل شهرستانهای الیگودرز و ازنا میباشد هم انجام شده است.
شهرکرد یا با گویش محلی دهکُرد، مرکز استان چهارمحال و بختیاری و به عبارتی مرکز بختیاریِ سردسیری است. مرکز بختیاری گرمسیری هم ایذه در خوزستان است. با این وجود ساکنین اصلی شهرکرد کرد نبوده واغلب از طایفههای گوناگون تشکیل شده است. مانند بنی طالبیها از گیلان غرب و واحد از حبشه و تمدنها و مختاریها که از دراویش یزد بودند و همچنین طوایف نَمدمالان از هندوستان که از عهد اتابکان مهاجرت نموده اند و طوایف نافیانها، عبدللهیها، استکیها، بلالیها از توف-اسپیدِ کوهرنگ، صَفرپورها و... که ریشه در تاریخ قدیم دهکرد دارند، بختیاریاند اما کمکم با لهجه لِنجانی خوگر شدهاند و این لهجه شباهت و اشتراکات زیادی با لهجه اصفهانی های امروزی دارد. با نگاهی اجمالی به تاریخ قدیم دهکرد متوجه می شویم افراد خیر ونیکوکار آن از جمله بیبیگوهر بختیار با وقف زمین مجتمع امام صادق به بیسرپرستان و یتیمان وهمچنین زمین بیمارستان کاشانی و ملک استانداری کنونی در شهرکرد از طایفه راکی در هالهای از گمنامی مکتوم مانده است.
تبار بختیاری ها
نظریه ی پارسی بودن که دلایل استواری را دارد چنین بیان می کند :
- زبان بختیاری ها پارسی میانه است و کمتر می توان واژه ای بیگانه از قبیل زبان های عربی و ... را در آن دید . اصیل ترین بختیاری ها زبانی خالی از واژه های عربی دارند و یک پارسی اهل شیراز کاملاٌ زبان آنان را می فهمد. مثلاٌ پیر های این ایل که تمام و کمال لری ( پارسی دری) را سخن می گویند برای تمجید و تعریف می گویند : گفت ندارد ( حرف ندارد ) و کمترین میزان مخلوطی با زبان عربی را دارد . بسیاری از این قبیل واژگان در آن دیده شده است . یا بی ساز ابازه یعنی بدون ساز می رقصد که واژه رقص عربی و بازیدن پارسی است.
- لباس مردان ( چوغا ) دارای خط های سپید و سیاهی است که خط های سپید به بالا و خط های سیاه به پایین می آیند و این نشانه ی برتری سپنتا مینو ( دشمن اهریمن ) بر انگره مینو ( اهریمن ) است . که این پوشاک در عهد هخامنشی رایج بوده است . لباس زنان هم که شامل شلوار قری ؛ مینا یا مینایی و لچک است که با بسیاری از ایل های اصیل ایرانی مشترک است ( چیزی مانند لباس خانم شقایق دهقان در شب های برره ) این لباس اصلی ترین لباس زنان دوران هخامنشی - سلوکیان - اشکانیان و ساسانیان بوده است .
- موسیقی آنان به دوران ساسانیان بر می گردد و شامل سرنا و کرنا و کوس ( طبل ) و سازهای بادی کوچکتر از سرنا و کرنا است . ( طیفه) توشمال که سرپرستی موسیقی را در ایل بر عهده دارند اکنون هم در مجالس عروسی هنرمندی خود را به معرض نمایش می گذارند .
- نام تش ها ( طوایف ) نام هایی پارسی و تا حدودی درباری است برای مثال نام تش :: شهنی :: از واژه :: شیه :: به معنای آوا و صدای اسب گرفته شده که گفته اند روزگاری این اقوام پرورش دهنده اسب بوده و یا بی ارتباط با اسب نبوده اند . اصیل ترین آنان مو هایی حداقل قهوه ای و چشمانی رنگی دارد . قد بلند هم یکی از صفات ظاهری آنان است . مردان آنان بدنی ورزیده و کاری دارند . نام های مرداویج ؛ علی مردان ؛ سخته ؛ کورش و پرویز بین مردان رایج است . پژوهشگران می گویند که خواستگاه بختیاری ها خود پارسوماش و یا مسجد سلیمان امروزی بوده است و بعد از حمله اعراب به آنان به کوه های امروزی بختیاری گریختند . چرا که بسیاری از شواهد تاریخی در این منطقه ( پارسوماش یا آنشان ) بوده است و کمتر اشیا و شواهد تاریخی در چهارمحال دیده شده است . پژوهشگران می گویند که نسب اینان به قبیله پاسارگاد می رسد . آنان این ادعا را با کتیبه کورش که در آن می گوید : { من کورش هستم شاه هخامنشی مردی از آنشان { ای مردی که هر که هستی و از هر جا که می آیی { زیرا می دانم که خواهی آمد { من کورش هستم که به ایرانیان شاهنشاهی بخشید { با من مشاجره نکن { یگانه چیزی که هنوز برای من باقی مانده است {یک مشت خاک است { که پیکر مرا پوشانده است } اثبات می کنند . که می تواند از نظر اینجانب درست باشد.
نظریه ی پارتی بودن بختیاری ها این نظریه تنها بر مجسمه یکی از بزرگان اشکانی که بر بالای کوه سرمسجد پارسوماش یا مسجد سلیمان پیدا شد تکیه دارد ( همان مجسمه زرینی که کلاهی به سر دارد و یک دست آن کنده شده است ) و آتشکده اشکانی آن منطقه استوار است . پارسوماش در دوره اشکانیان اهمیت بسزایی برای پیام رسانی به مناطق دور دست داشت . اشکانیان بالای کوه سرمسجد آتشکده ای ساختند که از آتش آن برای انتقال پیام استفاده می کردند. بالای کوه سرمسجد آتشکده ای است که هنوز هم ویرانه ای از آن باقی است . نام گذاری شهر پارسوماش به مسجد سلیمان هم همین بوده است . دولت مشروطه فکر می کرد که آن آتشکده قصر حضرت سلیمان بوده است که کاملا اشتباه بود . سنگ بسیار بزرگی هم که بختیاری ها به آن :: برنشانده :: می گویند در آنجا قرار دارد این سنگ برای ساخت تخت جمشید از دل کوه کنده شد و در حال انتقال به تخت جمشید بود که کار ساخت بخشی از تخت جمشید به پایان رسید . منتظر بخش هایی دیگر درباره ایل بختیاری باشید
نظریه عیلامی بودن گریشمن باستانشناس سرشناس فرانسوی مینویسد «من جای جای این سرزمین (بختیاری) پا نگذاشتهام مگر اینکه تمدن عیلامی را یافتهام». بعد از اشغال سرزمین عیلام توسط آشوربانیپال ملت عیلام نمُرد بلکه به کوهها متواری گشت.پس از به قدرت رسیدن کوروش در سرزمین عیلام و کوههای پارسوماش در مسجدسلیمان امروزی؛ نمود قدرت عیلام در دوره هخامنشی برای بار دیگر مشهود می گردد واما بازماندگان تمدن عیلامی در سنگنبشته کورش در تخت جمشید بهنام عیلامیهای کوهستان گندمون شکل؛ حجاری شده است. اکنون خاستگاه عیلامیان در نقشه فعلی بختیاری مبین تاریخ وتمدن بختیاری است. گرچه آریایی ها از سرزمین سیبری بعدها به لحاظ ضعف عیلامیها وارد خاک ایران شدند اما نزدیکیهای خویشاوندی موجبات تعمیم فرهنگی دو قوم شد، که بعد ها تمدن عیلامی اعم از خط، زبان، عادات، دین و... در ادبیات هخامنشیان و پس از آن بهعنوان فرهنگ ایرانی برای بار دیگر متبلور می گردد.
طوایف و تیره های بختیاری ها
قوم بزرگ بختیاری به دو شاخهٔ هفت لنگ و چهار لنگ تقسیم میشود.
هفت لَنگ شامل چهار بابِ بهداروند، بابادی، دورکی و دینارانیو نوروزی است.
چهار لَنگ شامل شش باب محمودصالح (ممصالح)، کینورسی، زلقی ذَلِکی، مَیوند (ممیوند) و موگویی و همچنین ممبینی است ، که ممبینی ها از بزرگترین طوایف بختیاری هستند.
براساس سنتی که در ایل وجود داشتهاست، گردش حکومت بهوسیله مالیات سرانهای بودهاست که از دامداران میگرفتند و اقتصادِ حکومت خانها براساس همین مالیات بود. این مالیات بر اساس میزان تولید فرآوردههای دامی به نوع مراتع و وسعت آن و شمار دام و شمار نفراتی که در ایل قدرت کارایی در امر تولید دام و پرورش آن را داشتهاند، بستگی داشتهاست. همه بختیاری از لحاظ گرفتن مالیات به دو بخش تقسیم میشد:
از یک بخش که دام زیادتر و مراتع بهتر داشتهاند مالیات بیشتری دریافت میشد و از بخش دیگر مالیاتِ کمتر. واحد گرفتن مالیاتِ دامی در ایل، بر حسب مادیان تعیین میشد. برای هر راس مادیان، سالانه مقداری پول از ۱۰ ریال تا ۳۰ ریال به معیار آن زمان دریافت میکردند. جدول اخذ مالیات به شرح زیر بودهاست:
۴راس گاو = یک راس مادیان = ۱۰ ریال مالیات
۴راس خر = یک راس مادیان = ۱۰ ریال مالیات
۱راس مادیان = یک راس مادیان = ۱۰ ریال مالیات
چون یک راس مادیان برابر واحد گرفتن مالیات دامی به معنی چهارلنگ محسوب میشده، افراد این منطقه که مشمول پرداخت این نوع مالیات بودند به چهار لنگ معروف شدند. گروه دیگر که قدرت مالی بیشتر داشتند همین مقدار مالیات را به اندازه هفت لنگ مادیان میدادهاند یعنی دوراس مادیان(هشت لنگ) منهای یک لنگه یعنی هفت لنگ مادیان میدادهاند یعنی دوراس مادیان(هشت لنگ) منهای یک لنگه یعنی هفت لنگ. روی این اصل مردم این منطقه به نام هفت لنگ معروف شدند. جدول زیر این طبقه بندی را نشان میدهد:
۷راس گاو = یک مادیان = ۱۰ ریال مالیات
۷راس خر = یک مادیان = ۱۰ ریال مالیات
۱راس مادیان + سه لنگ مادیان = ۷لنگ مادیان = ۱۰ ریال مالیات
در مورد همین مالیات گرفتن، خانها به دلایل سیاسی در خود ایل و نزدیکی و دوری طایفهها به خانها، بین طوایف فرق میگذاشتند و به بعضیها امتیازاتی میدادند. گرفتن مالیات توسط کلانتران ایل انجام میگرفت و درعوض خود این کلانتران از پرداخت مالیات معاف بودند.
تقسیمات درون-ایلی بختیاری به ترتیب به این صورت است: ایل، قسمت، طایفه، تیره، تش، اولاد، خانوار.
اولاد را کُربَوو و کُردا هم میگویند و اولاد ممکن است به مال و بهون (سیاهچادر) هم بخش شود.
ویژگیهای فرهنگی
بختیاری همراه با سنتها و شیوههای خاص زندگی، به تنهایی یکی از جاذبههای بینظیر و چشمگیر منطقهی بختیاری است. زندگی ایلی با الگوی سکونت و آداب و رسوم ویژه، مورد علاقهٔ گردشگران داخلی و خارجی است. این جاذبه علاوه بر آن که بازدیدکنندگان عادی را به سوی خود جلب میکند، میتواند مورد توجه دانشجویان و دانش پژوهان علوم اجتماعی و انسانی قرار گیرد.
یکی از دیدنیهای جالب توجه استان چهارمحال و بختیاری کوچ ایل بختیاری است. اگر چه در دهههای آغازین قرن حاضر گروههای بسیاری از ایل بختیاری نیز همانند سایر ایلات و عشایر ایران ” تخته قاپو“ (یکجانشین) شدند، اما هنوز هم بخشی از ایل، کوچرو و متحرک است. کوچروهای بختیاری، زمستان را در دشتهای شرق خوزستان و تابستان را در بخشهای غربی منطقه چهارمحال و بختیاری به سر میبرند. آنها هر ساله از اواخر اردیبهشت ماه از پنج مسیر گوناگون همراه با مبارزهای خستگی ناپذیر با سختیهای طبیعت، ضمن عبور از رودخانهها، درهها و پشت سر گذاشتن بلندیهای زرد کوه در مناطق معینی از دامنههای زاگرس پراکنده میشوند و قریب سه ماه در این منطقه میمانند و با چرای دامها در مراتع سرسبز به رمهداری سرگرم میشوند. نحوه معیشت و زیست، الگوی سکونت و باورها، سنتها و آداب و رسوم از جمله جاذبههای دیدنی این شیوه زندگی است. به مسیرهای کوچ در اصطلاح ایلراه میگویند که شامل ایلراههای دزپارت، تاراز، هزارچمه، کوه سفید و تنگ فاله است.
قالیها و دست بافتههای بختیاری در تمام جهان مشهور و بازار خوبی دارند. همچنین بختیاری سرزمین شیرهای سنگی است که نخستین بار توسط محسن فارسانی مورد مطالعه علمی قرار گرفتند. وی همچنین فیلم مستندی در باره شیرهای سنگی به نام «برد شیر» ساخته است. همچنین بایسته است در راستای حفظِ ضربالمثلهای بختیاری نیز تلاش های سودمند بیشتری صورت گیرد تا این میراث تجربی گذشتگان نیز برای آیندگان برقرار ماند.
مراسم سوگواری
مراسم سوگواری در میان بختیاریها اهمیت خاصی دارد و همراه با مراسم پرسوز و گدازی برگزار میشود که احتمالاً نشانه انس و الفت و همبستگی ژرفی است که میان آنها وجود دارد. این اهمیت هم در عزاداریهای مذهبی و هم در عزاداریهای خصوصی به بارزترین شکل مشهود است.
برگزاری مراسم عزاداری خانوادگی نیز جالب توجهاست. در ایل بختیاری وقتی کسی فوت کند، ایل یکپارچه غرق غم و ماتم میشود و لحظهای صاحب عزا را رها نمیکنند. چوقا از تن بیرون میکنند و لباس سیاه میپوشند. بعد از غسل متوفی، سید همراه ایل، سید پیر شاه یا سید امامزادههای اطراف مسیر و مکان کوچ و استقرار را خبر میکنند تا بر مرده نماز میت بگذارند و سپس مرده را به خاک میسپارند. خاک که گودی گور را پر کرد، مردها در فاصله دور میایستند و زنهای ایل به دور گور حلقه میزنند، گریه سر میدهند و همراه با مرثیه که گاگریو گفته میشود به شرح حال زندگی مرده میپردازند. در این هنگام تُشمالها آهنگ غم انگیزی به نام چپی مینوازند. بعد از این مراسم خیرات شروع میشود. صاحب عزا چادر سیاهی بر پا میکند، مردم ایل تیره به تیره، طایفه به طایفه، برای دلداری صاحب عزا میآیند و سرباره میآورند. سرباره مخارج عزاداری صاحب عزا را کاهش میدهد. این مراسم تا یک سال به طول میانجامد، چرا که شاید تیره یا طایفهای در مسافتهای دور باشد و یا امکان حضور به موقع پیدا نکرده باشد.
وقتی کلانتر یا یکی از سرشناسان ایل بمیرد نیز مراسم خاصی انجام میشود. بدین ترتیب که زین و برگ اسب یا اسبانی را با پارچه سیاه میپوشانند و بر گردن اسب نیز پارچههای رنگین که یک سر آن بر زین و سر دیگرش روی پیشانی اسب است به بند دهنه میبندند، سپس اسب را در حالی که دهنه آن به دست یک نفر است در محوطه امامزاده میگردانند. این پارچه را «یال پوش» میگویند. چوقا و تفنگ متوفی را نیز روی اسب میبندند. بختیاریها معمولاً بر سر مزار جوانان، پهلوانان و بزرگان خود شیر سنگی قرار میدادهاند.
عزاداری برای ائمهاطهار به ویژه در ماه محرم همانند همهی نقاط ایران باشکوه برگزار میشود. شیوه اجرای مراسم تقریباً همانند سایر نقاط ایران است. دستههای زنجیرزنی، سینهزنی و حضور در مراسم مساجد و تکایا از جمله جلوههای برگزاری اینگونه مراسم است.
گویش بختیاری
گویش بختیاری یکی از گویشهای پارسیتبار یعنی از دسته جنوب باختری زبانهای ایرانی است. گویشها و زبانهای پارسیتبار عبارتاند از فارسی، لری، بختیاری، لارستانی، و کومزاری. برخی از زبانشناسان، بختیاری را زیرشاخهای از لری به شمار میآورند و برخی آن را شاخهای جدا میدانند.
همواره در زمانهای گذشته، دیوارهای بلند و دشوار گذر زاگرس مانع از نفوذ اقوام مهاجم به درون منطقهٔ بختیاری بوده است. بنابراین زبان ایل بختیاری تا قبل از گسترش رسانههای همگانی و مدارس ملی تقریباً دستنخورده و بکر مانده بود اما امروزه براثر آسانی ارتباط با شهر و پایتخت، گویش بختیاری نیز مانند لهجهها و گویشهای دیگر به سرعت در حال دگرگونی و نزدیک شدن به فارسی رایج است. نسل امروز بختیاری (بهویژه ساکنین شهرها و اسکانیافتگان) در طول کمتر از نیم قرن نه تنها خیلی از اصطلاحات و واژههای پنجاه سال پیش بختیاری را استفاده نمیکنند؛ بلکه معنای آنها را نیز نمیدانند و یا فراموش کردهاند. گفته می شود در طی سالهای گذشته که بختیاریها بسوی شهرنشینی و پراکندگی رفتهاند در حدود دوهزار واژه کهن از آنان نابود شده است.
گویش لری بختیاری به طور کلی به چهار دسته تقسیم میشود:
گویش بخش خاوری که تحت تأثیر لری کوهگیلویه واقع شده است.
گویش منطقه جنوبی که تحت تأثیر گویش طایفهٔ بهمئی بوده است.
گویش منطقه چهارلنگ.
گویش بخش میانی که هر دو گویش نسبتاً کمتر تحت تأثیر قرار گرفتهاند؛ بر خلاف تصور افراد ناآشنا، گویش بختیاری با گویش لری (خرم آبادی) تفاوتهای بسیاری بهویژه از نظر تلفظ دارد. اما از نظر ادبیات و به ویژه ضرب المثلها و زبانزدهای بومی بین تمام زبانهای لری اشتراکات زیادی وجود دارد
عرب کمری
عربهایی را میگویند که در مجاورت بختیاریها زندگی میکنند، با ایشان وصلت کردهاند و از نظر رسم و رسوم و زبان و ... اشتراکات زیادی با بختیاریها پیدا کردهاند. اما در اصل، بختیاری نیستند. در حقیقت عرب کمری ها اعرابی هستند که اصطلاحاً در کوه و کمر زندگی میکنند و وجه تسمیه ایشان نیز همین است. زبان ایشان در اصل عربی است که به عربی عراق بیشتر نزدیک است تا اعراب خوزستان و به مرور زمان با گویش بختیاری ترکیب شده است و اصطلاحاتی ویژهی خود پیدا کرده است. طوری که فهم آن هم برای اعراب و هم برای بختیاریها ممکن نیست. مثلاً: اصطلاح «چطور هستی؟» که در احوال پرسی به کار میرود به لهجهٔ عرب کمری میشود «چی چینَک» در حالی که همان به لهجهٔ عربهای خوزستان و همچنین عربهای عراق میشود «اِشلونک». اما عبارت «تخم مرغ» به لهجهٔ عرب کمری میشود «بیاض» که عراقیها نیز همین اصطلاح را به کار میبرند در حالی که به لهجهٔ عربهای خوزستان میشود «دحرویت». همچنین تلفظ «ج» که اعراب خوزستان در بیشتر کلمات آن را به «ی» تبدیل کردهاند مثل «ریل» به جای «رجل» یا «دیایة» به جای «دجاجة» اما عرب کمریها همچنان «ج» را تلفظ میکنند.
عرب کمریها معمولاً هم به گویش بختیاری و هم به لهجهٔ عرب کمری و گاهی نیز به عربی خوزستانی تسلط کامل دارند. عرب کمریها به دیگر اعراب خوزستان، اصطلاحاً عرب بَرّی میگویند عرب برّی یعنی عربهایی که در برّ یا زمین مسطح زندگی میکنند .
عرب کمری نیز شاخههای متعدد دارد و به دلیل وصلتهای زیاد و نزدیکی جغرافیایی با بختیاریها به مرور زیر شاخه قوم بختیاری -طایفه دورکی- قرار گرفت. اما اصل ایشان عرب است .
بررسی طوابف هفت لنگ
تقسیم بندی هفت لنگ ها و چهار لنگ ها یکی از دقیقترین و نابترین تقسیم بندیها در بین ایلها و اقوام ایران و جهان می باشد و اکثر قوم شناسان بر این باورند که در نوع خود بینظیر است.بهتر است بدانید این تقسیم بندی توسط خود بختیاریها و توسط خانها و بزرگان ایل برای دستیابی بهتر مردم بختیاری به یکدیگر انجام شد و اصولا چند روستای نزدیک به هم را با هم جمع می بستند و یک نام بر روی آنها می گذاشتند.این معنی را نمیدهد که مثلاً طایفه دورکی از یک نژاد و طایفه بابادی از نژاد دیگر بلکه تقسیم بندی نوعی تقسیم بندی سیاسی است مانند تقسیم بندی استان های یک کشور. شاخه هفت لنگ بختیاری شامل چهار باب اصلی دینارونی-بهداروند(یا بختیاروند)-دورکی-بابادی.البته بحث باب شناسی یک اصل منطقه ای است و به طایفههای هم جوار که در یک منطقه زندگی میکنند یک باب گویند. بحث بابها در میان خود بختیاریها هم زیاد رواج ندارد،اما مهم طایفه های هر باب است.برای نمونه طایفههای مهم میتوان به اورک،گورویی ،لجمیر اورک،سحید ،بابادی ،ململی ،راکی ،دورک وند ،بابا احمدی،موری ،گندلی، زراسیوند،اسیوند،آسترکی و... اشاره کرد.حال اینکه هر کدام از اینها نیز خود یک زیر مجموعه دارد.برای نمونه طایفه اورک که یکی از طوایف بزرگ بختیاری محسوب میشود بصورت زیر است: اورک شامل موزرمویی – خواجه – لندی - زنگی – غلام – کشی خالی – اولاد حاجی علی – غريبی – جلالی – ممسنی – چهار بينی چه - گل بامکی که هر کدام از موارد بالا خود یک یا چند روستا را شامل میشود.
تن پوش زنان بختیاری
پوشش سر" لچک و میناً لچک کلاهی است که زیر مینا استفاده و با انواع سکههای قدیمی، مروارید، سنگ و پولک تزیین میشود و انواع گوناگون دارد. سیخکی، ریالی، صدف، که رایج ترین آن ریالی میباشد که از سکههای قدیمی استفاده میشود.
مینا روسری از جنس حریر و ابعاد بسیار زیاد به شکل مستطیل است که بهصورت بسیار ویژهای به سر میکنند. مینا را با سنجاق محکم توسط بندی از یکسوی لچک بهسوی دیگر آن از پشت سرشان میآویزند که به آن سیزن گفته میشود.و بعد موهای جلوی سر را تاب میدهند و از زیر لچک بیرون میآورند و در پشت مینا پنهان میکنند وآن موها را ترنه مینامند و با مهرههایی با رنگهای گوناگون آن را تزئین میکنندکه جلوهای خاص به زیبایی مینا میدهد.
تنپوش زنان بختیاری پیراهنی است به نام جومه یا جوه این پیراهن معمولاً دو چاک در اطراف کمر دارد و تا پایین کمر میرسد و زیر آن دامن بسیار پرچینی به نام شولارقری میپوشند که برای تهیه آن گاه از ۸ تا ۱۰ متر پارچه استفاده میشود
جلیقه (جلیزقه) روی پیراهن پوشیده میشود که از جنس مخمل است. همچنین زنان بازوبندی (بازیبند) نیز بدست میکنند که با مهرههای رنگی و سنگ تزیین میشود. البته استفاده از آن خیلی عام نیست و بیشتر در عروسی پوشیده میشود.
پوشش پایین تنه از شلواری معمولی و گیوه استفاده میشود.
رنگ لباس زنان بختیاری الهام گرفته از طبیعت است. زنان و دختران جوان در رختهای خود از رنگهای روشن استفاده میکنند ورنگ لباس خانمهای مسن، تیرهاست به دلیل احترام به سن و سال آنها.
تن پوش مردان بختیاری
سرپوش مردان بختیاری کلاهی نمدی است که به آن کلاه خسروی هم گفته میشود وبه رنگهای مشکی و قهوهای روشن و تیره سفید.
مردان بختیاری پیراهنی به نام چوقا میپوشند که دست بافت زنان عشایر است، که از پشم بز به دو رنگ سیاه و سفید تهیه میشود و خاصیت ضد باران دارد، گرما را در زمستان نگهمیدارد و در تابستان رطوبت و خنکی را حفظ میکند. نقشهای چوقا، ستونهایی کوتاه و بلند هستند و طرح این ستونها رااز ساختمانهای دوره هخامنشی میدانند.
پوشش پایین تنه از شلواری به نام شولار دبیت به رنگ مشکی استفاده میشود که شلواری گشاد و بسیار آزاد است.وپوشش پا گیوهاست که در تابستان رطوبت و خنکی را حفظ میکند و در زمستان گرما را نگه میدارد.
مشاهیر بختیاری
حسینقلی خان ایلخانی رئیس ایل بختیاری.
امامقلی خان حاجی ایلخانی رئیس ایل بختیاری.
لطفعلی خان امیر مفخم رئیس ایل بختیاری.
نجف قلی خان صمصام السلطنه از رهبران انقلاب مشروطه ایران که دو دوره نخست وزیر دولت مشروطه ایران شد .
علیقلی خان سردار اسعد بختیاری از رهبران اصلی انقلاب مشروطه ایران.
شاپور بختیار . فرزند سردارفاتح و نوهی نجف قلی صمصامالسلطنه از رهبران جبهه ملی ایران و بنیان گزار نهضت مقاومت ملی ایران ، آخرین نخست وزیر رژیم سلطنتی و یکی از بزرگترین مخالف جمهوری اسلامی ایران.
ثريا اسفندياری شهبانوی پیشین ایران ، نوهی حسینقلی خان ایلخانی و دختر خلیل خان اسفندیاری بختیاری.
سپهبد تيمور بختيار فرماندار نظامی تهران ، معاون نخست وزیر و بنیان گزار سازمان اطلاعات و امنیت ایران ( ساواک )
شاهزاده فرمانفرما حسام السلطنه - حاکم بروجرد و کرمانشاهان بود.
بیبی مریم دختر حسینقلی خان ایلخانی ، خواهر نجفقلی خان صمصام السلطنه و مادر علی مردان خان.
اسد خان بختیاری مشهور به اسد خان شیر کُش
منبع
سایت ویکی پدیا